تبليغاتX
وبلاگ شخصی پیمان بیات

وبلاگ شخصی پیمان بیات

مسایل علمی و ادبی فرهنگی

مهر، ماه مقدسی است چرا که سمبل دانش آموختن و رشد انسانها در زمینه هایی است که نقاط تمایز انسان با بقیه موجودات هستند. علاوه بر اینکه آدم ها زمانی فرصت که پشت میز نشستن ها را از دست می دهند، قدر آن را بیشتر می فهمند. پس این روزها را بیهوده از دست ندهیم که اگر این طور باشد، در مقابل جامعه و کشور عزیزمان مسولیم. یکی از راههای از دست ندادن این فرصت ها روی آوردن به عمل در آموخته هاست. در دانشکده های مهندسی شاید این موضوع عملی تر به نظر آید اما به نظر بنده برای رشته های ادبیات و معارف و فلسفه و تاریخ و علوم سیاسی و جامعه شناسی و غیره امروزه نیاز جامعه بیشتر از رشته های دیگر، عمل گرایی این دانشجویان را می طلبد.

داستان نحوی و کشتی بان، یکی از دلایل عمل گرایی است. روزی یک شخص مدعی که صرف و نحو و قواعد زبان عربی را به خوبی می دانست، با ناخدای کشتی هم صحبت شد تا اینکه بحث آنها به اینجا رسید که آن زبان شناس به ناخدا گفت: تو صرف و نحو می دانی؟ ناخدا با شرمندگی گفت: نه. گفت پس نصف عمرت بر فناست. ناگهان موجی سهمگین به کشتی برخورد کرد و ناخدا به همه اعلام کرد که باید به دریا بپرند. به زبان شناس هم گفت شما می توانی شنا کنی؟ گفت: نه. ناخدا گفت: پس تمام عمرت بر فنا شد.

          انگشتری ملک سلیمان است علم          جمله عالم صورت و جان است علم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:14  توسط پیمان بیات  | 

بازی های بچگانه در تابستان و با فراغ بال چه شیرین اند و زود گذر! تمام تابستان را با دوستانمان بازی کرده بودیم و از همسایگان، تقریبا کسی نبود که بازیهای کودکانه ما آزار و اذیتش نکرده باشد. البته همه به حساب بچگی می گذاشتند و مزاحمت ها هم شاید شیرین بود. اینقدر در تابستان شیطنت کرده بودیم که اگر مهر فرا نمی رسید و آن تفننات ادامه پیدا می کرد، شاید دیگر خودمان را هم می آزرد و از دست خودمان هم خسته می شدیم. آن زمان بازیهای کامپیوتری و حتی سه گا و این چیزها مرسوم نبود بلکه پرتاب سنگ و خرید نان و دیدن کارتون و بادبادک بازی از این دست مسایل بازیچه ما بودند. خلاصه همه این مسایل گذشت. در هفته آخر تابستان، پسر عمه هایم هم که به اراک آمده بودند، رفتند و کم کم با خنک شدن هوا احساس می کردیم که باید به فکر مدرسه باشیم. تا غروبی غم انگیز فرا رسید. در آن غروب، همه بچه ها ساکت و آرام شده بودند و در فکر فردا که می خواست مدرسه ها شروع شود بودند. حتی فوتبال هم که بازی کردیم، خیلی لذت نبردیم و تا نیمه بازی را رها کردیم. شب هم فقط در اندیشه مدرسه و کتابها و هم کلاسی های سابقم گذشت. منتها خوشحال بودم که من روز اول را صبحکار نبودم.

بالاخره صبح با صدای مادرم که معلم بود و می خواست به مدرسه برود، بیدار شدم و از جای خود تکان نخوردم. در مرور تابستان و اینکه چه اتفاقاتی افتاد، چقدر به مهمانی رفتیم، چقدر مهمان به خانه ما آمد و از این فکر ها بودم. البته مادر بزرگم (خدا بیامرز) هم خانه ما بودند و ایشان از آن آدمهایی بودند که هر چقدر هم که نوه ها اذیت می کردند، کوچکترین بی مهری نمی کردند و برای من عشق را معنا کردند. چون من هم می دانستم که عصبانی نمی شوند، با خودم گفتم بی اجازه بروم بیرون بازی کنم. بالاخره از جا بلند شدم و دیدم بابا هم در خانه نیست. با خودم گفتم این آخرین فرصت برای بازی است. از آنجا که اکثر دوستانم به مدرسه رفته بودند، فقط می توانستیم با علی دوچرخه سواری کنیم. دوچرخه موتوری فنر دار را سوار شدم و چون احساس می کردم که آخرین دورهای تابستانی را باید بزنم، با سرعت هر چه تمام تر می راندم. تا اینکه به یک مانعی رسیدم که تازگی در خیابانی ایجاد کرده بودند. تصمیم گرفتم با سرعت از روی آن رد شوم تا مقداری با دوچرخه با هوا بروم و لذت ببرم، که ناگهان به هوا پرتاب شدم و با صورت نقش بر زمین شدم. دیگر چیزی متوجه نشدم تا اینکه در مغازه نجاری که سر کوچه مان بود، به هوش آمدم. اما نگاهی که به خودم انداختم نزدیک بود دوباره از هوش بروم چون تمام لباس هایم خونین بود. خلاصه به سختی و با کمک دوستانم خود را به خانه رساندم. مادر بزرگ با دیدن این صحنه خیلی ناراحت شد و اشک در چشمش حلقه زد و به من رسیدگی کرد. بعد بابا که به خانه برگشت، وضع بدتر شد. به من با عصبانیت گفت: چرا از خانه بیرون رفتی؟ مادربزرگ قاطعانه گفت: تقصیر من هست. من نباید اجازه نمی دادم. من که بهت زده شده بودم، می خواستم بگم من که از شما اجازه نگرفتم، عصبانیت بابام اجازه نداد... خلاصه، چنین شد که روز اول مدرسه را ناچارا با دست و پای بسته به دبستان رفتم. همه بچه ها یکباره جلو آمدند و ماجرا را پرسیدند، که برایشان تعریف کردم. در حین تعریف، متوجه شدم که چون با حالت قهر از خانه آمده ام، کفش نپوشیدم و با دمپایی به مدرسه آمده ام. خیلی ناراحت شدم. روز اول مدارس و دیدن دوستان قدیمی با این وضع خیلی ناراحت کننده بود. در این فکر ها بودم که ناگهان چهره خندان مادربزرگ را دیدم که برایم کفش هایم را آورده بود و با مهربانی تمام گفت: چطور با کفشهای قشنگی که تو داری، با دمپایی آمدی مدرسه؟ یادت رفته بود؟ اشکالی نداره حالا بپوش.

بعد که سر کلاس رفتیم، همه دوستان را دیدم اما چیزی که حالا از بازی های تابستانی بیشتر توجه مرا جلب می کرد، بوی پاک کن و مداد و تراش و دفترچه های نو و کتاب های نو بود. بوی یاد گرفتن و امید، بوی عشق و دوستی و نظم. بوی صداقت بچگانه که در همه نو آموزان می توانی ببینی. بوی رشد و نمو انسانیت و دانش.

           بوی جوی مولیان آید همی                   یاد یار مهربان آید همی

آدم ها خیلی چیز ها را از اطرافیان مانند معلم و مادر بزرگ و پدر و مادر می آموزند و خیلی دیگر را از کتابها. پس علاوه بر مادر بزرگ با آن همه مهر و محبت به من، حالا کتابهایی هم داشتم که از صفحات خود آنها می خواندم:

          من یار مهر بانم                دانا و خوش بیانم

          پندت دهم فراوان              من یار پند دانم...

مهر تهنیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 17:13  توسط پیمان بیات  | 

داستان زیبایی در ادبیات سانسکریت هست که حقیقتا تاثیر گذار است. دو تا رفیق بودند (کریشنا و ارجونا) که در مدرسه ای درس می خواندند. یک مرشدی هم داشتند که به آنها درس می داد. اما کسی نمی دانست که یکی از آنها مقام الهیت دارد و کریشناست. بعد از زمانی آنها بزرگ شدند و ارتباطشان کمتر شد. ارجونا که بسیار فقیر بود، ازدواج کرد و همسرش هم از خودش فقیرتر، اما کریشنا بسیار ثروتمند و شناخته شده در آن منطقه بود. رزوی همسرش به او گفت: تو که در کودکی دوست نزدیک کریشنا بودی به دیدن او برو و از او تقاضای مقداری پول کن او با آن همه ثروت حالا اگر یک مقداری هم از اموال خودش به تو بدهد که مشکلی برایش پیش نمی آید. ارجونا گفت: من به دیدن دوست قدیمی ام می روم اما از او درخواستی نمی کنم چون نمی خواهم دوستیمان به این چیزها آلوده شود. همسرش گفت حداقل یک هدیه برای کریشنا ببر تا بلکه او هم به تو هدیه ای بدهد. ارجونا پذیرفت که مقداری از آن نان مخصوصی که در هنگام کودکی کریشنا به آن علاقمند بود را تهیه کند تا بعنوان هدیه به او بدهد و براه افتاد. پس از رسیدن به شهری که کریشنا در آنجا زندگی می کرد، به قصر او رفت و کریشنا هم استقبال گرمی از او کرد و حتی نگذاشت که خدمتکارانش آب برای شستوشوی دست و صورت او بیاورند و خودش آب آورد و روی دست ارجونا ریخت. ارجونا که دیده بود در آن قصر انواع و اقسام غذاها وجود دارد و آن هدیه ناچیز را که به دوستش داده بود، شرمنده شد و از کریشنا خواست که هدیه را بعدا باز کند. چند روزی آنجا ماند و در صحبتها کریشنا دریافت که ارجونا 4 فرزند دارد و حدس زد که اوضاع مالی خوبی هم نباید داشته باشد. جالب اینکه در این چند روز هم کریشنا هیچ صحبتی از هدیه نکرد. ارجونا که داشت دست خالی به سمت شهر و خانه خود بر می گشت، پیش خود گفت: چطور کریشنا هیچ صحبتی از هدیه دادن به من نکرد؟ یعنی وضع بد زندگی من برای او مهم نیست؟ یا اینکه از شرایط بد من واقعا بیخبر است؟ بعد به خود گفت: نه، اصلا داشتن چنین رفیقی برای من خود نعمت بزرگی است و من خود او را دوست دارم نه هدیه اش را. ارجونا بالاخره به شهر خودش رسید اما هرچه گشت، خانه خود را پیدا نکرد. بعد از مدتی پرس و جو، در محل خانه خود، همان قصری که کریشنا در آن زندگی می کرد را یافت. بچه ها و همسرش را با لباس های فاخر دید و غلامان و کنیزان هم از هر طرف به سوی او آمدند و با هم وارد قصر پادشاهی شدند.

این اشاره در قرآن هم به این صورت آمده است که "هیچ کس نمی داند که خداوند چه هدیه ای برایش نگه داشته و در نظر گرفته است".

ما انسانها معمولا همیشه نگران این موضوع هستیم که پس کی خداوند می خواهد به ما کمک کند؟ او که از اسرار و خواسته های درون ما مطلع است.

گفته اند معنی "یحبهم و یحبون" هم که در قرآن آمده است، این است که ما اطمینان پیدا کنیم که خدا ما را دوست دارد. که البته این هم بزرگترین ثروت ماست. شمس تبریزی هم در این باره می گوید:

                      یحبهم تمام است                            یحبون کدام است؟

یعنی وقتی فهمیدیم که خدا ما را دوست دارد، دیگر یحبون لازم نیست چون طبیعتا ما هم او را دوست خواهیم داشت. دیگران هم مانند شکسپیر این نکته را در مورد عشق حقیقی گفته اند که اگر فهمیدیم کسی ما را دوست دارد، ما هم عاشق او می شویم.

ایمان به اینکه خدا به ما علاقمند است هم بسیار ساده است و مثلا در لطافت های جسم ما کاملا مشهود است. کافی است در مورد عملکرد چشم، گوش، قلب و ... و همچنین اثر انگشتمان که تنها مختص خودمان است و هزاران نکته دیگر اندکی فکر کنیم.

       ای خدا این وصل را هجران مکن                سرخوشان عشق را نالان مکن

       بر درختی کاشیان مرغ توست                    شاخ مشکن، مرغ را پران مکن

       نیست در عالم ز هجران تلخ تر                   هر چه خواهی کن ولیکن آن مکن

مولانا

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:10  توسط پیمان بیات  | 

صدایم کن تا امان یابم عابری خسته در شب باران     

صدایم کن تا ببالم من در سحرگاهان با سپیداران

از آن سوی خورشید از آن سمت دریا صدایم کن      

تو لبخند صبحی پس از شام یلدا از این تیرگیها رهایم کن

سکوت سرخ شبهای تار را در این ویرانی تو می دانی

غم پنهان نگاه ما را در این حیرانی تو می خوانی

صدای باران نوای یاران به رحل تو نمی ماند

سکوت شب را ز کوه و صحرا نوای گرم تو می راند

در پای جنگل کسی راز گل را به غیر از تو نمی داند

بخوان از بهاران که با ساز باران کسی چون تو نمی خواند

مولوی می فرماید: انسانها معمولا به شکار می پردازند اما سایه پرندگان را می زنند. اتفاقا تیرهایشان هم به هدف می خورد اما هدفی نیست و چون مادی و متعلق به این دنیای پایین است، وقتی به آنها می رسند، می بینند چیزی شکار نکرده اند و به عبارتی چیزی متعلق به آنها نیست آن هدف اینقدر مادی بوده است که از همان لحظه بدست آوردن زوال آن هم شروع می شود. امیدوارم که بتوانیم در این ماه، از پرندگان آسمانی را شکار کنیم و همیشه همراه خود داشته باشیم. این پرندگان را خوب می شناسیم.

یکی از این پرندگان بسیار زیبا، تفکر مثبت یا همان اندیشه نیک است. ژوزف مورفی، روانشناس بزرگ امریکایی، در کتاب قدرت فکر خود که بیش از هزار صفحه است، به این موضوع به وضوح می پردازد و اثبات می کند که مثبت فکر کردن، چقدر می تواند در زندگی آدم موثر باشد به گونه ای که افراد با تفکرات خودشان انتخاب می کنند که با خوشبختی یا بدبختی زندگی کنند. پس این ماه فرصت خوبی است تا اندیشه خود را تحت کنترل خود در آوریم و به هر چیزی فکر نکنیم.

نکته بسیار عجیب در مورد ما انسانها این است که اکثرا به جسم بیشتر از روح خود بها می دهیم. به محض اینکه سرما می خوریم به پزشک مراجعه می کنیم اما در حادترین مسایل روحی-روانی حاضر نیستیم با مشاورین مربوطه ارتباط داشته باشیم. در خوردن غذا و پوشیدن لباس بیشترین دقت را داریم اما در اینکه چه غذاهایی به روحمان می خورانیم، بی توجهیم. آشغال و زباله ها را از منزل خود دور می کنیم اما در فکرمان اندیشه های منفی را گاهی برای همیشه نگهداری می کنیم و...

زان می عشق کز او پخته شود هر خامی               گر چه ماه رمضان است بیاور جامی

روزه هر چند که مهمان عزیز است ای دل            صحبتش موهبتی دان و شدن انهامی

یار من چون بخرامد به تماشای چمن                    برسانش ز من ای پیک صبا پیغامی

آن حریفی که شب و روز می صاف کشد              بود آیا که کند یاد ز درد آشامی

حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد                      کام دشوار به دست آوری از خود کامی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:46  توسط پیمان بیات  | 

از قدیم گفته اند خراب کردن آسان و ساختن دشوار است. خراب کردن یا تجزیه یک ساختمان به عناصر سازنده اش، کار یک روز است و ساختن یا اتحاد در عناصر سازنده آن، کار یکسال. می خواهم به مثال معروفی از قوم بنی اسراییل اشاره کنم که در آن خداوند به حضرت موسی فرمود باید این قوم گوساله ای را قربانی کنند. او هم مطابق فرمان خدا این موضوع را با قوم خویش در میان گذاشت. اما آنان گفتند چه رنگی باید داشته باشد؟ پس از معلوم شدن رنگ آن پرسیدند چند ساله باید باشد؟ پس از گرفتن پاسخ، پرسیدند نر باشد یا ماده؟ و... خلاصه اینقدر سوال پرسیدند که در آن سرزمین تنها یک گاو با مشخصات مورد نظر ماند. مثالی دیگر تفسیر آیه ای مربوط به حضرت سلیمان است که علامه طباطبایی برای آن بیش از 3000 احتمال آورده اند. از این مثالها زیاد است. می خواهم بگویم که این وجوه یا آلترناتیوها فقط ما را از جواب دور می کند. حال اینکه اگر بدنبال نور باشیم، می گوییم: یکی را صد مکن صد را یکی کن. در مورد مثال اول، یک گوساله منظور بوده است و در مثال دوم، وجهی که بسته به شرایط و سطح درکمان برای ما قابل فهم و درک بهتری است منظور همان است.

بدنبال یک بودن، همه ثروت انسانهاست و این یک بدون وحدت اتفاق نمی افتد. حتی غربی ها به آهنگسرایی، Composition یعنی جمع کردن یکسری نوت در کنار همدیگر می گویند که البته بتوانند قلبی را دگرگون کنند. اینجاست که موقعی که باخ در حال رفتن به کلیسا برای ساخت آهنگ جدیدی بود گفتند کجا می روی؟ پاسخ داد دارم می روم خدا را به مردم نشان دهم. یا مولوی گفت این موسیقی برای من خوش شهادتی است، شهادت و ایمانم آرزوست.

در ادبیات غرب، معروف است که زمانی پادشاهی با وزیرش مدتها در مورد چگونگی این جهان بحث می کردند و در نهایت، بدون اطلاع پادشاه، وزیر دستور داد تا قصری عظیم بنا کنند. این کار ده سال بطول انجامید. سپس روزی پادشاه به اتفاق وزیر از آنجا عبور می کردند. شاه گفت: عجب کاخ بزرگی! این را چه کسی بنا نهاده است؟ وزیر گفت: قربان اینجا منطقه طوفان خیزی است و باد و باران زیادی در اینجا اتفاق می افتد. آنها علت بوجود آمدن این کاخ شده اند. گفت پس این شیشه ها، آن ستونها و... چگونه آمده اند؟ وزیر گفت: اینها هم شیشه خورده هایی بوده که در سراسر این بیابان وجود داشته اند و این ستونها هم سنگهای بیابان بوده اند. پادشاه با خنده ای تمسخر آمیز گفت من که باورم نمی شود. وزیر گفت پس چگونه انتظار دارید که من باور کنم که دنیای به این عظمت بدون برنامه و اتفاقی ایجاد شده باشد؟

وافعیت این است که بر هم زدن اتحاد میان مردم، کار سازنده و سختی نیست. بلکه در این زمانه چه شیرین است اتحاد.

در پایان حکایتی از مولانا نقل می کنم: روزی مجنون از جایی می گذشت. مردم دو دسته شده بودند و با هم بر سر درستی شیعه یا سنی به جنگ و دعوا پرداخته بودند. چون مجنون را همه می شناختند، هنگامیکه او را دیدند، آن متخاصمین جلو آمدند و گفتند ای مجنون تو بگو حق با کیست. ما می گوییم ... و آنها می گویند ... حال حق با کیست؟ مجنون بی درنگ گفت حق با لیلی است.

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت              خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت

پس از چندین شکیبایی شبی یا رب توان دیدن    که شمع دیده افروزیم در محراب ابرویت؟

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم          که جان را نسخه ای باشد ز لوح خال هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک سر بیارایی  صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

و گر رسم فنا خواهی که از عالم براندازی       بر افشان تا فروریزد هزاران جان ز هر مویت

من و باد صبا مسکین دو سرگردان بیحاصل  من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویت

زهی همت که حافظ راست از دنیا و از عقبا    نیاید هیچ در چشمش بجز خاک سر کویت

* حافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:11  توسط پیمان بیات  | 

داستان پادشاه یهودی که توسط مولانا قرنها پیش ارایه شده است شاید بتواند برای انسانهای امروز بسیار راهگشا و مفید باشد. البته کسی که با فرهنگ مولانا آشنا باشد، می داند که او با هیچ کس دشمنی و کینه نداشته و اتفاقا همین داستان نیز مبین این موضوع است.

            خلق را دان صاف و زلال            اندر او تابان صفات ذوالجلال

سالها پیش، پادشاهی یهودی بر سرزمینی حکمرانی می کرد. او و هم کیشانش به مردمی که اکثرا مسیحی بودند، ظلم و ستم فراوان می نمودند. شکنجه های وحشتناک، زور، فشار و ... تا اینکه وزیر، به پادشاه گفت: من فکر می کنم این کارها دیگر خوب جواب نمی دهد و حتی پیروان (واقعی) موسی که هم کیشان مایند نیز از این زور گویی ها خسته و ملول شده اند.

پادشاه گفت: فکر بهتری داری؟ بله قربان. من ادعا می کنم که مسیحی شدم. سپس شما بگویید باید وزیر اعدام شود. بعد یکی از بزرگان سرشناس شهر بیاید و واسطه شده و بگوید بخاطر خدمات زیادی که ایشان انجام داده است، ایشان را تخفیف مجازات داده و تبعیدش نمایید. شما هم بنده را به محله مسیحیان تبعید کنید تا من در آنجا بین آنها تفرقه انداخته و به این وسیله دین مسیحیت را از بین ببریم.

پادشاه هم پذیرفت و طبق قرار قبلی، همه این مسایل اتفاق افتاد. در محله مسیحیان، وزیر با توجه به جایگاه مقامی که از دست داده بود، مورد توجه مردم بسیاری قرار گرفت و مریدان زیادی پیدا کرد. تا اینکه قبل از مردن او، دوازده نامه را به نزدیکان خود داد و به آنها گفت دین مسیح همین است و هر چه غیر از این دیدید و شنیدید، جزو دین نبوده و با آن مبارزه کنید.

مریدان پس از مرگ وزیر، نامه ها را می بایست باز کنند. در یک نامه نوشته بود دین یعنی ریاضت کشیدن. در دیگری گفته بود ریاضت برای مومن معنا ندارد. در نامه دیگر گفته بود دین یعنی احسان و بخشش. اما در نامه بعدی نوشته بود اگر فکر کنی که تو بخشیدی، آنوقت خدا فراموش می کنی. در دیگری...

خلاصه همه نامه ها به ظاهر ضد همدیگر بود و بین پیروان او اختلافات شدیدی رخ داد.

مولانا می گوید تا به وادی و دنیای وحدت نیایی، این مسایل را نمی توانی حل کنی و این مثنوی ما وحدت اندر وحدت است. باید از فضای طعم ها بیرون بیایی تا بتوانی به گلستان وحدت برسی.

براستی یکی شدن چه لذت بزرگ و تفرقه و دشمنی و کینه توزی چقدر انسان را سنگین می کند. چقدر خوب است اگر اقوام ، مذاهب مختلف، مناطق جغرافیایی، شهرهای گوناگون، محله های مختلف، دانشگاهی و غیر دانشگاهی، نژادهای گوناگون و ... و در نهایت آدم های مختلف یکی باشند. چون همه این تفرقه ها و چند گانگی ها نهایتا منجر به این می شود که آدم ها هم حتی درون جامعه به دور خود حصار هایی می کشند که آنوقت نمی فهمند اساسا چرا دارند زندگی می کنند. همه افسردگی می گیرند و احساس تنهایی می کنند.

در جامعه حرفهای زیادی می شنویم که مثلا فلانی جزو این دسته فکری است که من قبول ندارم، او ظاهرش طوری است که من دوست ندارم، آن یکی راستی یا چپی است و ...

بهتر نیست که از این نگاه انسانها را ببینیم که اشتراکات خود با آنها را دریابیم و لذت ببریم؟ تا بتوانیم همه را دوست داشته باشیم و به همه تا جایی که می توانیم کمک کنیم؟ اگر منصفانه بنگریم، تجربیات ما در مورد دوستی ها و برادری ها و یاری ها بهتر و خوشایند تر است یا خلاف آن؟

حضرت عیسی از جایی می گذشت. دید عده ای دور لاشه سگی جمع شده اند و هر کس در بدی آن چیزی می گفت. یکی از بوی بد آن، دیگری از بد شکل بودن آن و... اما حضرت که به لاشه نگاه کردند، گفتند: عجب دندان های سفید و مرتبی دارد.

مثال بارز یکی شدن، ازدواج دو نفر است که همه عمر همدیگر را دوست دارند و در مسایل مختلف یاریگر همدیگر می شوند و اتفاقا از این جهت است که به هم نزدیک شده و ارتباط عاطفی پیدا می کنند و نهایتا خوشبخت می شوند.

     مرد و زن چون یک شوند آن یک تویی      چونکه یکها محو شد آنک تویی

استاد عزیزم جناب دکتر الهی می فرمایند: ما موجودات خاكي نيستيم كه به بهشت مي رويم. ما موجودات بهشتي هستيم كه از خاك سر بر آورده ايم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:53  توسط پیمان بیات  | 

یک شاعر انگلیسی می گوید: "نشان یک انسان کامل اینست: دنیا را در یک دانه شن دیدن، تمام بهشت را در یک گل وحشی مشاهده کردن، بی نهایت را در کف دست نهادن و ابدیت را در یک ساعت خلاصه کردن".

سپاس خداوند بی همتا را که در طول این یک سالی که وبلاگ می نویسم، و زندگی ام با فراز و نشیب هایی روبرو بوده است، توانسته ام خود و دیگران را با فرهنگ و عرفان بیشتر آشنا کنم.

بدون تعصب به شرق یا غربی بودن مفاهیم بلند عرفانی و فلسفی هر کجا و هر زمان که بویی از عشق و لطافت و صداقت و شادی و یکی شدن و مردانگی و ایثار و در یک کلام بویی از خدا به مشامم خورده، سعی کرده ام آنرا در این وبلاگ منعکس کنم و نوری که دیده ام، به دیگران بنمایم.

انگار دیروز بود که به همراه یکی از دانشجویان قدیمی در آزمایشگاه رباتیک نشسته بودیم و ایشان به بنده پیشنهاد ایجاد یک وبلاگ را دادند. آقای سلیمی پور که امیدوارم همیشه پیروز و سلامت باشند، به من لذت نوشتن و نقل قول بزرگان و البته پیام خدا را هدیه دادند.

و امروز که یک سال از آن روز می گذرد، احساس می کنم سبکتر شده ام. چون پیام بزرگان را به ۲۶۳۷ نفر منتقل کرده ام البته بدون احتساب خودم و با توجه به "من" هایی که نوشتم. تصور کنید که در یک سالن بزرگ، اینهمه انسان مشتاق علم و ادب ایران نشسته اند و شما برای آنها داستان راستان نقل می کنید. داستان هایی که همیشه نو هستند و در اقصی نقاط جهان به کار می آیند. حالا در نظر بگیرید که بنده در این مدت چه لذتی برده ام که تا پارسال از آن محروم بوده ام.

خوانندگان محترمی هم در این راه این حقیر را تنها نگذاشته و با نظرات خود چراغ راهی برای نوشته هایم روشن نمودند که این نیز جای تقدیر فراوان دارد. بعضی از این نظرات به اندازه ای سازنده و تاثیر گذار بود که من ساعتها به آن نوشته ها می اندیشیدم و برخی به اندازه ای مشوق، که همواره به محض برخورد با مسایل گوناگون پیرامون خودم از خود می پرسیدم که آیا می توانم در این زمینه هم برای خوانندگان وبلاگ مطلبی تهیه کنم؟

مثلا این یکی از نظرات است:

"وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن که آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و
سرزمین ها یی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز، چون هر چیز را که بخواهی دور است و
هر قدر که زود باشی دیر .
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی،
برای آنکه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم،
دویدن را از یک کرم خاکی و
پرواز را از یک درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند،
زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!
پلنگان دویدن را یادم ندادند،
زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند!
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند،
زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود،
رفتن را می شناخت.
و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود،
دویدن را می فهمید.
و درختی که پاهایش در گل بود،
از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی راه رفتن آموختی،
دویدن بیاموز.
و دویدن که آموختی، پرواز را.
راه رفتن بیاموز زیرا
هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری.
دویدن بیاموز زیرا
چه بهتر که از خودت تا خدا بدوی.
و پرواز را یاد بگیر زیرا
باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 15:55  توسط پیمان بیات  | 

ایران روزهای پر شوری را تجربه کرد،  مردم دسته دسته به هواداری از نامزدهای انتخاباتی خود بر کوی و برزن آمده بودند و بر اساس برنامه های آنها به طرفداری از یکی از آنها می پرداختند. من تاکیدا می نویسم برنامه، چون این موضوع یکی از اساسی ترین معیارهای مردم برای پشتیبانی از نامزد مورد نظرشان بود. اما واقعیت آنست که درست است که انتخاب رییس جمهور برای همه ما ایرانیان مهم است اما زندگی خود ما و خدماتی که بناست ما به جامعه ارایه نماییم، چقدر برای هر یک از ما اهمیت دارد؟

امشب بعد از چند سال یه پارک امیرکبیر رفته بودم و از این جهت که تنها بودم توانستم کمی در مورد گذر زمان و خاطرات خودم و اینکه کجا بودم، چکار کردم و الآن در چه وضعیتی هستم تفکر کنم.

از آن زمانی که هنوز کوه مستوفی فقط یک کوه کوچک بود و مقداری در پایین آن کشاورزی می کردند و نزدیک منازل ارامنه اراک بود، بعد از آن که در زمان جنگ عده ای از افغانی ها به آنجا آمده بودند و در آنجا زندگی می کردند و بعد از آن هم می گفتند بنا بر کار پسندیده یک شهردار و با استفاده از کار زندانیان آنجا تبدیل به پارکی شد که واقعا زیباست.

چقدر در زندگی من برنامه نقش ایفا نموده است؟ چقدر با برنامه ریزی کار کرده ام؟ از کجا شروع کردم؟ چقدر تلاش کردم؟ چقدر مسایل را به سرنوشت سپردم؟ چه کسانی من را در برنامه هایی که ترسیم نمودم، کمک نمودند؟ هدف من چیست؟

اینها سوالات اساسی بود که من از خودم می پرسیدم و از بو و طراوت چمن ها، صدای بازی بی آلایش کودکان، جوانانی که گروه گروه با هم به گفتگو و گاهی هم خنده می پرداختند، نورهای رنگارنگ و ...

همه اینها چند سال پیش هم بودند اما از چند سال پیش تا حالا من چقدر تغییر کرده بودم. خوشابجال کسی که به ازای عمری که به روزگار می فروشد، چیزهای با ارزش تری بگیرد. خوشا به حال کسی که فقط با خدا معامله کند تا زندگیش رنگ خدا بگرید چون وقتی آدم خوب به گذشته و زندگی خودش نگاه می کند، می بیند که هیچ چیزی بجز اینها برای او باقی نمانده. خوشا بحال کسی که برنامه ریزی دقیق و حساب شده ای داشته باشد تا هم بیاموزد، هم پژوهش کند، هم به دیگران کمک کند، هم یاد بدهد و هم خوب زندگی کند. یعنی از دست خودش راضی باشد.

راستی ما انسانها چقدر ممکن است زمانهایمان را ارزان بفروشیم. مثل قسمتی از سوره یوسف که برادران، او را به چند سکه کم ارزش فروختند و تازه خوشحال هم بودند.

واقعا که چیزهای مادی چقدر نسبت به انسان کوچکند و البته به همبن خاطر هم هست که انسان از همه آنها زود خسته می شود.

این موضوع حتی در مورد شکست ها و پیروزی ها هم صدق می کند. شکست های مادی زود رنگ می بازند و شکست های معنوی، چقدر با دوام همیشه همراه انسان می مانند و به قول ما کامپیوتری ها، جزو ویژگی های آدم می گردند. همین طور پیروزی های مادی چه زود از دست می روند و پیروزی های انسانی چه ماندگارند.

      گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس            زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس

      من و هم صحبتی اهل ریا دورم باد            از گرانان جهان رطل گران ما را بس

      قصر فردوس بپاداش عمل می بخشند         ما که رندیم و گدا دیر مغان ما رل بس

      بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین           کین اشارت ز جهان گذرا ما را بس

      نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان             گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

      یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم      دولت صحبت آن مونس جان ما را بس

      از در خویش خدا را به بهشتم مفرست        که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:27  توسط پیمان بیات  | 

انسان در طول زندگی خود، همواره با این سه سوال اساسی روبرو می باشد (دکارت):

- موجودیت خود؟ که آیا اصلا وجود دارد یا خیر؟ که البته چون خود را درک می کند (یا بعبارتی چون فکر می کند) موجود است.

- این که ناقص است و البته همیشه بدنبال کمال بوده است. از اینجا متوجه نقایص خود می گردد که همیشه آرزوهایی دارد که هنوز برآورده نشده اند. درک و فهم این موضوع که آدم ها نقص خود را در مقابل کمال دیگران متوجه شدند، باعث حرکت آنها به طرف تکامل می گردد و این همان عمل است.

- خوشبختی و جاودانگی؟ که انسانهای خوب برای ما این پیام را به ارمغان آورده اند که انسان هرگز نمی میرد و از صورتی به صورت دیگر تبدیل می شود.

مولانا هم که به عرفان عملی معتقد بوده است (این موضوع را می توان از تاریخ زندگی او و مثلا جایی که کتابهای خود را به جوی آب می اندازد و یا در بازار مسگرها به وجد آمده و می رقصد دید) نیز به حرف چنین اشاره می کند و سپس از آن نتیجه عملی می گیرد:

          ای برادر تو همان اندیشه ای               مابقی استخوان و ریشه ای

بنده می خواهم به این مسایل این گونه نگاه کنم که انسانی که می اندیشد، در عمل هم با انسانی که نمی اندیشد متفاوت است. اگر چه همه می اندیشند اما منظور من اندیشه صحیح یا همان اندیشه نیک است. همان اندیشه ای که از شیخ محمود شبستری پرسیدند و گفت: فکرت یا همان اندیشه همان چیزی است که در مورد خداوند تعقل می کنیم و نه غیر از آن. این طرز فکر باعث می شود که برای خدا هم کار انجام بدهیم و در مورد خدا هم حرف بزنیم چون اساسا دامنه ذهنی ما چیزی جز این نیست.

از طرفی دیگر، ممکن است انسانها اندیشه و رفتارشان از نگاه ما متفاوت باشند اما ما معمولا زود قضاوت می کنیم و نسبتهایی به افراد می دهیم که فلانی با ابن تفکرات (مثلا مذهبی) چه کارهایی انجام می دهد و متاسفانه جو غالب جامعه هم اینچنین است که بیشتر مردم نواقص همدیگر را می بینند تا کمالات را.

غیر از اندیشه رفتار و عمل انسان هم می بایست کنترل شود و اگر خوب نگاه کنیم، می بینیم مسایل خیلی پیچیده می شوند. اما روش بهتر اینست که کلا به توحید روی بیاوریم تا همه مسایل مان حل شوند. یعنی اعمال و رفتار و گفتار مان خالصانه و برای یگانه آفریننده هستی بوده و وجود خود را از بتهای گوناگون و رنگارنگ پاک کنیم تا احساس شادی نماییم.

         به احسانی آسوده کردن دلی              به از الف رکعت به هر منزلی

لؤناردو داوینچی، هنگام کشیدن تابلوی شام آخر دچار مشکل بزرگی شد. او می بایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد. کار را نیمه تمام کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرایی، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتود ها و طرح هایی را برداشت.

سه سال گذشت. تابلوی شام آخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال اعظم کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی روی دیوار را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زخمت از دستیارانش خواست که او را به کلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای برداشتن نداشت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است، به کلیسا آوردند. دستیاران او را سرپا نگه داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط نا پرهیزگاری، گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد، گدا که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشم هایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلا دیده ام".

داوینچی با تعجب پرسید: "کی؟"

"سه سال پیش، قبل از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم" - برگرفته از کتاب شیطان و دوشیزه پریم.

فراموش نکنیم که چنانچه ذره ای خوبی در این دنیا انجام دهیم، خوبی و اگر ذره ای بدی انجام دهیم نیز به همان میزان بدی خواهیم دید.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط پیمان بیات  | 

صدای توپ و زنجیر تانک ها، فضای شهر را می شکست. البته گاهی شیون زنان و فریاد مردان نیز از میان آنهمه غوغا شنیده می شد. به آسمان که نگاه می کردی، دود و آتش و هواپیما های جنگی می دیدی که غرش کنان با راکت های خود قسمتهای مختلف شهر یعنی کوچه و خیابان و بازار را مورد حمله قرار می دادند. بچه هایی با صورت های خاک آلود و کثیف که گاهی رنگ خون و اشک هم به آنها اضافه می شد...

بالاخره شهر در مقابل اینهمه نابرابری و با تیرکمان و سنگ و چوب طاقت نیاورده و سقوط کرد. نکته جالب اینکه با وجود جنگ سرد میان ابرقدرتهای آن زمان یعنی شوروی و آمریکا، هر دو نوع سلاح ها را می توانستی در دستان عراقی ها ببینی و موشکهایی که شهر ها و خانه هایمان را مورد اصابت قرار می دادند، برخی آمریکایی و برخی دیگر ساخت شوروی و خلاصه هر کشوری که به نوعی دست در ساخت اسلحه داشت، مشاهده می شد.

از طرف دیگر اعراب هم همگی پشتیبان عراق بودند و کمک 80 میلیارد دلاری عربستان به عراق، حمایتهای سیاسی دیگر دولتهای عربی نیز کفه ترازو را به سمت دشمنان ایران سنگین تر میکرد. مثلا آقایانی که کشور ایران را دوست و عراق را برادر خود می خواندند.

در یک کلام بدون اقرار می توان گفت در جنگ ایران و دنیا، آنها می خواستند ایران را فتح کنند و البته ایران تنها یک سلاح متفاوت داشت و آن عبارت بود از ایمان و عشق به وطن در مردمش.

زمان می گذشت و هر روز سخت تر اما جبهه ایران یرفراز تر تا اینکه به روز سوم خردادی فرا رسید که در آن از رادیوی سراسری ایران اعلام شد: "شنوندگان عزیز توجه فرمایید، خرمشهر، شهر خون آزاد شد".

حماسه مردم ایران این بار متفاوت با نبردهای قادسیه و چالدران و حمله تیمور و چنگیز و ... بود. این بار مردم اجازه ندادند حتی یک وجب از خاک کشورشان به دست دشمن بیافتد و با جان و دل مبارزه نمودند. دیگر کندن پوست پاسدارانی که اسیر شده بودند، حملات غرب و شرق با رادیوهایشان، ساختن وطن فروشانی نظیر مجاهدین و منافقین و نیرو های نفوذی دیگر هم کارساز نشد و سرزمین موحدان دوباره ایستاد، قدرتمند تر، عزیزتر، سرافراز تر و با اخلاص تر.

از داستانهایی که ایرانیان در 8 سال جنگ آفریدند، من فقط می خواهم به یکی اشاره کنم و البته می دانم که هر لحظه اش پر از این حوادث بود، اتفاقاتی که شاید خیلی از آنها نه گفته و نه نوشته شد. مسابقاتی برای از خود گذشتگی، اخلاص، دفاع از میهن و ... اما از نتیجه این جنگ نا برابر می توان حدث زد که شیر مردان این مرز و بوم چه صحنه هایی آفریدند.

حوادثی که فردوسی انگار پیش از اینکه این جنگ اتفاق بیافتد، آنها را در شاهنامه نوشته بود.

شهید محمد جهان آرا در روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر بدنیا آمد. سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود.
او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواک شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد.
در سال 1354 دیپلمش را گرفت. در کنکور دانشگاه قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مدرسه‌ عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه‌ عالی بازرگانی را پایه‌گذاری کرد. 
اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد. در سال 1355 محمد به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود پیوست. از آن پس محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه‌ مبارزه‌ی مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده‌ گسترش داد.
وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 اوج گرفت. محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم یاری می‌رساند. 
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او دو دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر. 
هدف این کانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود که از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن می شد. 
محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد. در همان سال ها فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا تمامی نیروها یک دل به دشمن یورش بردند. اولین گام آنها شکستن محاصره‌ آبادان بود این پیروزی در مهر 1360 روی داد. به دنبال این پیروزی در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد شجاعانه نیروها را به رهبر انقلاب بدهند. 
در میانه‌ راه هواپیمای حامل آنها سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند. 

روحش شاد و راهش پر رهرو باد!

ممد نبودی ببینی
شهر آزاد گشته
خون یارانت
پرثمر گشته

آه و واویلا
کو جهان‌آرا؟
نور دو چشم
تاج سر ما

امیدم گشته ناامید
بعد از هجر تو
یاران می‌آیند
اندر پی تو

موسوی آمد در پی‌ات
استقبالش کن
به دشت رضوان
تو مهمانش کن

آه و واویلا
کو جهان‌ارا؟
نور دو چشم
تاج سر ما...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:18  توسط پیمان بیات  |